اما آنان سرد در سایههای سرد مینشینند. در همه کار میخواهند تماشاگر باشند و بس. و میپرهیزند از نشستن بر پلههایی که آفتابِ سوزان بر آنها نشسته است.
بازی کردن با تاس تقلبی را نیز میدانند و ایشان را چه عرقریز گرم بازی دیدهام.
ما با یکدیگر بیگانهایم و آن گاه که با ایشان میزیستم، بر فرازشان میزیستم. هم از این رو بود که با من دشمن شدند.
این سان صدای گامهایم را خفه کردند. و تا کنون دانشورترینان از همه کمتر به من گوش فراداده اند.
اما، با این همه، من با اندیشههایم بر فراز سرهای ایشان گام میزنم. و اگر میخواستم بر خطاهای خویش نیز گام زنم، باز بر فراز ایشان و سرهاشان میبودم.
زیرا آدمیان برابر نیستند: عدالت چنین میگوید. و آنان را حق آن نیست که همان را بخواهند که من میخواهم!
چنین گفت زرتشت.
تو که دانشجویی، روزت مبارک!